ANITA
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی....

وقتي کسي رو دوست داري،حاضري جون فداش کني 
حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني 

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي 
رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي 

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه 
فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه 

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني 
خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني 

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم 
امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم 

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو 
فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو 

حاضري هر چي دوست نداشت ، به خاطرش رها كني 
حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني 

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات 
به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات 

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري 
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

ارسال در تاريخ چهار شنبه 20 اسفند 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

و با خودم می‌گویم


کاش آن یک بار که دیدمت


گفته بودم


که بی تـــــو گاه دلم می‌گیرد


که بی تـــــو گاه زندگی سخت می‌شود


که بی تـــــو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند


اما نمی‌گفتم


که این «گاه» ها


گهگاه


تمامِ روز و شب من می‌شوند


آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد


درست مثل همین روزهاخنده

ارسال در تاريخ چهار شنبه 20 اسفند 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر
بهشت اول آغوش مادریست که با تمام وجود بغلت کرد و شیرت داد
 
بهشت دوم دستان پدریست که برای راه رفتنت با تو کودکی کرد
 
بهشت سوم خواهر یا برادریست که برای ندیدن اشکهایت تمام اسباب بازیهایش را به تو داد
 
بهشت چهارم معلمی بود که برای دانستنت با تمام بزرگیش همسنت شد تا یاد بگیری
 
بهشت پنجم آغوشی بود که هرگز در آغوشش نگرفتی
 
بهشت ششم دوستیست که روز عقدت در آغوشت کشید و چنان در آغوشش فشرد که انگار آخرین روز زندگیش را تجربه میکند
 
آری بهشت همین حوالیست؛؛ مادرت را بنگر... پدرت را ببین .. خواهر یا برادرت را حس کن .. دوستت را به یاد بیاور...عشقت را از خاطرت بگذران...
 
"نگرانم برایت"
 
یک وقت دیر نشود  برای بهشت رفتنت...
 
بهشت را با همه قلبت حس کن همین نزدیکیست..
 
شاید همین الان از کنارت گذشت اما تو ندیدی.
ارسال در تاريخ یک شنبه 10 اسفند 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.

عشق در غالب دل‌ها، در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح‌ها، برخلاف غریزه‌ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بُعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می‌توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.

عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سالها بر آن اثر می‌گذارد، اما دوست داشتن در وَرای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش، روز روزگار را دستی نیست…

عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور می‌گوید:

“شما بیست سال بر سن معشوقتان بیافزایید، آنگاه تأثیر مستقیم آن را بر احساس‌تان مطالعه کنید”!

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی‌های روح که زیبایی‌های محسوس را به گونه‌ای دیگر می‌بیند.

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می‌شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می‌کشد، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و “دیدار و پرهیز”، زنده و نیرومند می‌ماند.

اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است . دنیایش دنیای دیگری است.

عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟! یک “خود جوشی ذاتی” است ، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب بسختی می‌لغزد و یا همواره یک جانبه می‌ماند و گاه ، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می کنند که همدیگر را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند، و پس از “آشنا شدن” است که خودمانی می‌شوند، – دو روح ، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی‌ها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد – و سپس طعم خویشاوندی، و بوی خویشاوندی، گرمای خویشاوندی، از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود بخود ، دو همسفر بچشم می‌بینند که به پهن دشت بی‌کرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی “ایمان” در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف – همچون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش‌اش ، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد.

هر لحظه پیام الهام‌های تازه آسمان‌های دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه‌ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند.

عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن” و “اندیشیدن” نیست. اما دوست داشتن ، در اوج معراج‌اش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کند و با خود به قله بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌آفریند و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در “دوست” میبیند و می‌یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن میدهد.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

ارسال در تاريخ یک شنبه 3 اسفند 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

به یادت هنوز عطر تلخ میزنم
شاید مرد رویات هنوزم منم
بدون جاتو هرگز ندادم به غیر
چقدر ساده بودیم … یادش بخیر
دو تا قهوه تلخ و بی خوابی هاش
یه وقتایی هم قهر و بی تابی هاش
همه لحظه هاش واسه من خاطرس
نبودت توی زندگیم فاجعس
میگفتیم چی میشه ته رابطه
میخواستیم که خوشبخت بشیم یادته؟
نبودیم از هم لحظه ای بی خبر
ولی شد زمونه واسه ساقه هامون تبر

به یادت هنوز عطر تلخ میزنم …

از اون روز که رفتی یعنی هفتِ هفت
دیگه دستمم رو پیانو نرفت
همش بازی بازی فقط با غذام
پر از اسم تو میشدن کاغذام
یه فنجون دو تا شمع اینم عکس تو
پر از حرفم اینروزا برعکس تو
به یادت هنوز عطر تلخ میزنم
شاید ….

همون قطعه ای رو که تو میزدی
به عشق خودت کاملش کردم و
به یاد تو خوندم که باور کنی
با هرکی بجز تو هنوز سردم و
به یادت هنوز عطر تلخ میزنم

ارسال در تاريخ یک شنبه 3 اسفند 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

love داستان کوتاه و جالب عشق منطقی

جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان جوان به او می‌گفتند: «چرا اینقدر خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را به او بگو و ببین او تو را دوست دارد یا نه.»

جوان فکر می‌کرد دختر او را دوست دارد. دختر از اول می‌دانست که جوان عاشق اوست. یک روز که جوان به او پیشنهاد ازدواج داد، او رد کرد. دوستانش فکر کردند که او به هم خواهد ریخت و به مواد اعتیادآور روی خواهد آورد و زندگیش تباه خواهد شد. اما با تعجب دیدند که او اصلاً افسرده و غمگین نیست.

وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟ من کسی را از دست دادم که هرگز عاشق من نبود و او کسی را از دست داده است که واقعاً عاشق او بود.»

به دست آوردن عشق واقعی سخت است. عشق یعنی خود را فدای دیگری کردن بدون هیچگونه چشم‌داشتی، و اگر فردی این را رد می‌کند، اوست که مهم‌ترین چیز در زندگی را از دست داده است. پس هرگز احساس افسردگی و دل‌شکستگی نداشته باشید.

نظر شما چیه ؟؟؟

ارسال در تاريخ شنبه 2 اسفند 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”
باران احمق
THAT’S MOM!!!
این است معنی مادر

ارسال در تاريخ چهار شنبه 29 بهمن 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

تو همان شقایق معروف

سهرابی

تا

تو

هستی

زندگی باید کرد

ارسال در تاريخ چهار شنبه 29 بهمن 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

آرزویم این است
که این ماه جورِ دیگری بیاید
آسمان نه مثل هر سال

امسال جورِ دیگری آبی
آفتاب بر بام خانه هایمان جورِ دیگری بتابد
ابر‌ی اگر بارانیست

جورِ دیگری ببارد
روزگار جورِ دیگری با ما
آدم‌ ها جورِ دیگری با هم
زندگی‌‌ ها جورِ دیگری باشند

آرزویم این است
یک روز حال من جورِ دیگری باشد
به سراغت بیایم
جورِ دیگری نگاهم کنی‌
جراتی داشته باشم
جورِ دیگری بگویم
” دوستت دارم ”

ارسال در تاريخ چهار شنبه 29 بهمن 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

ياد بگيريم

ظرف چند ثانيه مي توان زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم

              ايجاد كنيم

         اما سالها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التيام يابد

ارسال در تاريخ شنبه 25 بهمن 1393برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

0