ANITA
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی....

 

۲+۲

۴+۴

۸+۸

۱۶+۱۶

حال خیلی سریع عددی بین  ۵ تا ۱۲ انتخاب کنید.

انتخاب کردید؟

 

حالا برید تو ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

- فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته "از این قسمت باز کنید” سخت تر از طرف دیگر است. ۵۴ ساله

- فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری. ۱۲ ساله

- فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی "دوستت دارم”. ۶۱ ساله

- فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . ۳۸ ساله

- فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. ۲۰ ساله

- فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه "حالا باشه تا بعد” این یعنی "نه” . ۷ ساله

- فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. ۴۲ ساله

- فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند. ۶۴ ساله



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

میخواین بدونید چرا آخوند ها تو دوران تحصیلشون هیچی یاد نمیگیرن؟!

استاد : به نظر شما چرا حضرت محمد ...

طلاب: اللهم صل علی محمد و آل محمد!

استاد: بله آفرین! می خواستم از شما بپرسم که چرا حضرت محمد…

طلاب: اللهم صل علی محمد و آل محمد!

استاد: وعجل فرجهم انشاء الله! به نظر شما چرا حضرت محمد…

طلاب: اللهم صل علی محمد و آل محمد!

استاد: لا اله الا الله! چرا آن حضرت…

طلاب: کدام حضرت؟

استاد: حضرت محمد!

طلاب: اللهم صل علی محمد و آل محمد...

ارسال در تاريخ یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر



کودکی : مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو ؟

مدرسه : معدلت چند شد ؟

نوجوانی : بزرگ میشی میخوای چیکاره بشی ؟

دانشجویی : درست کی تموم می*شه ؟

بعدر از درس : چرا ازدواج نمی*کنی ؟

بعد از ازدواج : چرا بچه دار نمیشین ؟

بعد از بچه : این بچه قیافه*ش به کی رفته ؟

و بعد گذشت سالها :

تو که خوشگل بودی و مال داشتی و اخلاق گلی داشتی و تحصیلات عالیه ، چرا خودتو اسیر شوهر و بچه کردی ؟

ارسال در تاريخ یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر
ارسال در تاريخ یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !

می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …

کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .

روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .

کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند .

روباه دهانش را باز باز کرد .

کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.

روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .

خلاصه ، بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد .

روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !

کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تفاوت پنیر و فضله را هم نمی داند

ارسال در تاريخ یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

دختري به كورش بزرگ گفت : من عاشقت هستم

كورش گفت : لياقت شما برادرم است كه از من زيباتر است و پشت سر شما ايستاده !

دخترك برگشت و ديد كسي نيست

كورش گفت : اگر عاشق بودي پشت سرت را نگاه نمي كردي !

ارسال در تاريخ یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر
ارسال در تاريخ یک شنبه 1 آبان 1390برچسب:, توسط محمدرضاعالیقدر

0